سيد محمد باقر برقعى

522

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

تا آشيان وصل تو خواهم پريد باز * دستم اگر به دامن بال‌وپر اوفتاد آرد ز ديده اشك و ز دل آه سوزناك * هرجا ، به هركجا ، كه تو را دفتر اوفتاد منصوروار آتشِ عشقى كه خود افروختم * هم در آن آتش سراپا سوختم زندگى خاموش بود و سرد و تلخ * آتشى از عشق و شور افروختم خواستم شادى بيندوزم ز عشق * اى دريغا ، رنج و غم اندوختم حرفِ حق گفتم ، دهانم دوختند * درس ، از منصور و ، دار آموختم مُردم از زهد ريايى در قفس * جامه‌اى نو ، بهر هجرت دوختم محبوب من آه ! اى آزادى اى محبوب من * عشق من معبود من مطلوب من اينك اينك تو كجائى من كجا ؟ * جان و تن از هم نمىبايد جدا بين من با تو حجاب سيم‌هاست * اندر اين زندان مرا بىبيم‌هاست بيم تنهايى و بيم بىكسى * بيم بد ديدن در اين دنيا بسى بيم جان دادن به كنج اين قفس * بىانيس و مونس و فريادرس چه شد آن زمان كه گذشت ؟ « 1 » دور ، آنجا ، كه جنگل انبوه * جامهء سبز كرده در تن كوه دور ، آنجا ، كه رود خم در خم * از نظر محو مىشود كم‌كم دور ، آنجا ، كه آسمان كبود * نوشخندى زند به چهرهء رود دور ، آنجا ، كه ديو غم خواب است * رنج و اندوه نقش بر آب است دور ، آنجا ، كنار آن دريا * دور از شهر و فارغ از غوغا

--> ( 1 ) - اين شعر در مسابقهء راديو لندن ممتاز شناخته و خوانده شد .